پادشاه و لباس گرم

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد

هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد

از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در

کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را

تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد.

سال نو مبارک

با سلام و تبریک سال نو  به همه دوستان

پس از چند سال تلاش پی‌گیر ایرانیان و ایرانی‌تباران در سراسر جهان

سرانجام جشن بزرگ نوروز همزمان با یکم فروردین ماه برابر با ۲۱ مارس به عنوان «روز جهانی نوروز» در مجمع عمومی سازمان ملل به رسمیت شناخته شد. مجمع عمومی سازمان ملل سرانجام در روز ۸۸/۱۲/۴ قطعنامه «روز جهانی نوروز» را در چارچوب ماده ۴۹ دستور کار خود و تحت عنوان «فرهنگ صلح »به تصویب رسانید و برای نخستین بار در تاریخ این سازمان، نوروز ایرانی را به‌عنوان یک مناسبت بین‌المللی رسمیت داد. این قطعنامه که با همکاری مشترک کشورهای ایران، آذربایجان، افغانستان، تاجیکستان، ترکیه، ترکمنستان، قزاقستان و قرقیزستان آماده شده بود، مورد حمایت عمومی کشورهای عضو سازمان قرار گرفته و به اتفاق آراء به تصویب رسید. قابل توجه است که سه کشور هند ، آلبانی و مقدونیه نیز در روز رای گیری به کشورهای تهیه کننده این قطعنامه پیوستند.

ادامه در ...

ادامه نوشته

چهارشنبه سوری ...

دستانت را به من بده تا با هم از رو آتش بپریمم!
آنان که سوختند ، همه تنها بودند!

زردی هایمان را به آتش بسپاریم و سرخی اش را به امانت بگیریم ...

در همین نزدیکی 14 : ......................

میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید:« کتابهایشان را بسوزان، بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند »اما یکی دیگر از مشاوران پاسخ میدهد:... « نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین:آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار وآنها را که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار.بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت.فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...

دوستان گلم آلبوم بسیار زیبایی براتون می ذارم امیدوارم که خوشتون بیاد .

دانلود در...

ادامه نوشته

مرد : سروده حامد عسکری


اگه خیال تو همه‌ش باهام نیست
خلوت‌مو چرا خراب می‌کنن
چرا راننده تاکسیا همیشه
دوتا کرایه پام حساب می‌کنن

اگه خیال تو همه‌ش باهام نیست
چرا قدم زدن‌هامو کش می‌دم
چرا غروبا که می‌رم کافی‌شاپ
می‌رم دوتا قهوه سفارش می‌دم

دور و برم پره از آدمایی
که داد درد مشترک می‌زنن
قصدی ندارن، ولی با حرفاشون
زخمای کهنه‌مو نمک می‌زنن

گفته بودم گریه بده واسه مرد
غرور زیادش خوبه، کم نمی‌شه
مرد واسه بستن بند کفشش
پاشو بالا می‌آره، خم نمی‌شه!

در همین نزدیکی 13: "آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو *رای* داده ای!

یک شخص سیاسی هنگامی که از درب منزل خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و نگهبان بهشت از او استقبال کرد: "خیلی خوش آمدید.
این خیلی جالبه، چون ما به ندرت سیاستمداران بلندپایه و مقامات رو کنار
دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به ... بهشت تصمیم ساده ای نیست..."
شخص گفت: "مشکلی نیست. شما مرا راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم."
نگهبان گفت: "اما در نامه ی اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک
روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید."
آن شخص گفت: "اشکالی نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. می خواهم به بهشت بروم!"
نگهبان گفت: "می فهمم... به هر حال، ما دستور داریم. ماموریم و معذور" و سپس او را
سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم
رسیدند.

وقتی در آسانسور باز شد، شخص با منظره ی جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی وی منتظر او بودند و برای استقبال به سوی او دویدند.
آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب، همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند.
به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. رأس بیست و چهار ساعت، نگهبان به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم آن شخص با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند.
او آنقدر خوش گذرانده بود که واقعاً نفهمید روز دوم هم چگونه گذشت. بعد از پایان روز دوم، نگهبان به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
آن شخص گفت: "خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم، من جهنم را ترجیح می دهم."

بدون هیچ کلامی، نگهبان او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی
وارد جهنم شدند، این بار او بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و
سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند.

آن شخص با تعجب از شیطان پرسید: "انگار آن روز من اینجا منظره ی دیگری دیدم؟ آن
سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم، زمین گلف؟..."
شیطان با خنده جواب داد: "آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو *رای* داده ای!

در همین نزدیکی 12: "بی احترامی" بدتر از "بستن ایمیل ها"

"جدول خاموشی ها"؛ این تعبیر برای نسل جدید چندان آشنا نیست اما کسانی که سال های دفاع مقدس را به یاد دارند ، این عبارت نوستالوژی خاصی دارد. در سال های جنگ ، کمبودها باعث شده بود حتی برق مصرفی خانه ها هم سهیمه بندی شود و قطعی برق ، بخشی از زندگی همه ایرانیان در آن سال ها بود.
با این حال ، مسوولان آنقدر برای مردم احترام قائل بودند که بی محابا و بدون اطلاع قبلی برق را قطع نمی کردند (مگر در موارد ضروری و اشکال فنی یا حملات هوایی). از این رو ، همواره قبل از قطعی ، برنامه خاموشی ها را در جدولی موسوم به ” جدول خاموشی ها” در روزنامه ها منتشر می کردند و دقیقاً مشخص می شد که فلان منطقه از شهر از چه ساعتی تا چه ساعتی برق نخواهد داشت.
بدین ترتیب ، مردم می توانستند کارهای خود از قبیل مهمانی و بهره گیری از وسایل برقی را تنظیم کنند تا دچار مشکل نشوند.
در چند روز گذشته ، میلیون ها ایرانی وقتی برای چک کردن ایمیل های خود سراغ یاهو و جی میل هایشان رفتند ، با درهای بسته مواجه شدند: مسوولان بدون کوچک ترین اطلاع قبلی و بی هیچ توضیحی ، میل ها را بسته بودند و صد البته کسی هم پاسخگو نبود!
بدین ترتیب ، کارهای بسیاری بر زمین ماند: از کسانی که کار و پیشه شان به ایمیل مربوط می شد تا کسانی که مراودات علمی داشتند و مردمانی که ارتباطات عادی شان در ایمیل ها بود.
اگر مردم در دوران جنگ در کنار مسوولان قرار گرفتند و حتی از نثار جانشان نیز دریغ نمی کردند ، “یکی از دلایل” اش ، این بود که احترام می دیدند و حتی در مساله ای به نام قطع برق که امری عادی در جنگ محسوب می شود ، مردم را در جریان زمان قطعی ها می گذاشتند تا کار کسی – حتی الامکان – لنگ نماند.
حفظ حرمت مردم – که از آموزه های مکتب امام (ره) است – درسی است که مسوولان نباید آن را به محاق بسپارند و مردم را جمعی تصور کنند که با ایشان می توان هر رفتاری را انجام داد. مثلاً اگر قطع ناگهانی ایمیل ها ، علت موجهی داشت ، آیا نمی شد آن را با مردم – که نامحرم هم نیستند – در میان گذاشت یا لااقل ، قبل از قطعی ، خبری به مردم داد که اگر کسی نامه ای ، فایلی ، فاکتوری و نظایر این ها را در میلش دارد ، بردارد و فکری به حال ارتباطاتش کند؟!
این بی احترامی به میلیون ها شهروند ایرانی اعم از استاد دانشگاه و پزشک و وکیل و دانشجو و مهندس و کارمند و بازاری و بقیه اقشار است که بدون کوچک ترین توضیح با عذرخواهی و اطلاع رسانی ، سیستم مبادلات الکترونیک آنها را ببندند و کار میلیون ها نفر را به مشکل اندازند.
لب کلام آن که هر چند بستن ایمیل ها ، اقدامی ناراحت کننده بود ، اما نارضایتی اصلی ، از احساس حرمت شکنی است که در ورای این کار نهفته است.
در هر کشوری ممکن است در برخی موارد ، مشکلاتی پیش بیاد که قابل درک است اما آیا “احترام” انتطار زیادی است؟

در همین نزدیکی 11 : ايراني ها در بهشت و جهنم

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه؟ ما يک عده ايروني توي بهشت داريم که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جاي رداي سفيد، همه شون لباس هاي مارک دار و آنچناني ميخوان! بجاي پابرهنه راه رفتن کفش نايک و آديداس درخواست ميکنن. هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' يا 'ب ام و' يا 'تويوتا لکسوز' جائي نميرن! اون بوق و کرناي من هم گم شده... يکي از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبري نشد!
آقا من خسته شدم از بس جلوي دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتي ديدم بعضيهاشون کاسبي هم ميکنن و حلقه هاي تقدس بالاي سرشون رو به بقيه ميفروشن. چند تاشون کوپن جعلي بهشت درست کردن و به ساکنين بخت برگشته جهنم ميفروشن. چندتاشون دلالي باز کردن و معاملات املاک شمال بهشت ميکنن. يک سري شون حوري هاي بهشت را با تهديد آوردن خونه شون و اونارو "سرکار" گذاشتن و شيتيلي ميگيرن. بقيه حوري ها هم مرتب ميگن ما رو از ليست جيره ايرانيها بردار که پدرمونو درآوردن، اونقدر به ما برنج دادن که چاق شديم و از ريخت افتاديم.
اتحاديه غلمان ها امضاء جمع کرده که اعضا نميخوان به ديدن زنان ايراني برن چون اونقدر آرايش کردن و اسپري مو و ماسک و موس و . . . به سرشون زدن که هاله تقدسشون اتصالي کرده و فيوزش سوخته در ضمن خانمهاي ايروني از غلمانها مهريه و نفقه ميخوان. بعضي از اونها هم رفتن تو کار آرايش بقيه و کاسبي راه انداختن: موهاشون رو هزار و يک رنگ ميکنن، تتو ميکنن، ناخن ميکارن و از اين جور قرتي بازيها
هفته پيش هم چند ميليون نفر تو چلوکبابي ايرانيها مسموم شدن و دوباره مردن. چند پزشک ايروني هم بند کردن به حوري ها که الا و بلا بياييد دماغاتونو عمل کنيم، گونه بکاريم، ساکشن کنيم و از اين کلک ها . . .

خدا ميگه: اي جبرئيل! ايرانيها هم مثل بقيه، آفريده هاي من هستند و بهشت به همه انسان ها تعلق داره. اينها هم که گفتي، خيلي بد نيست! برو يک زنگي به شيطون بزن تا بفهمي دردسر واقعي يعني چي!!!

جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روي پيغام گير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بخش ايرانيان بفرماييد؟
جبرئيل ميگه: آقا مثل اينکه خيلي سرت شلوغه؟
شيطان آهي ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! ميخوام خودمو بازنشست کنم. شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشي به پا ميکنن!
تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوري بود و آتيش بازي!... حالا هم که... اي داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!!
جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازي نصب کنن...
يک عده شون بازار سياه مواد سوختي بخصوص بنزين راه انداختن.
چند تا پزشک ايروني در جهنم بيمارستان سوانح سوختگي باز کردن و براش تبليغ ميکنن و اين شديدا ممنوعه.
چندتاشون دفتر ويزاي مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردمو خر ميکنن. بليت جعلي يکطرفه بهشت هم ميفروشن.
يک سري شون وکيل شدن و تبليغ ميکنن که ميتونن پيش نکير و منکر براي جهنمي ها تقاضاي تجديد نظر بدن.
چند تاشون که روي زمين مهندس بودن ميگن پل صراط ايراد فني داشته که اونا افتادن تو جهنم. دارن امضا جمع ميکنن که پل بايد پهن تر بشه.
چند هزار تاشون هم هر روز زنگ ميزنن به 118 جهنم و تلفن و آدرس سفارتهاي کانادا و آمريکا رو ميپرسن چون ميخوان مهاجرت کنن.
هر روز هزاران ايروني زنگ ميزنن به اطلاعات و تلفن آتش نشاني و اورژانس جهنم رو ميخوان.
الان مراجعه داشتم ميگفت ما کاغذ نسوز ميخواهيم که روزنامه اپوزيسيون بيرون بديم.
ببخش! من برم، بعدا صحبت ميکنيم... چند تا ايروني دارن کوپن جعلي کولر گازي و يخچال ميفروشن...

داستان کودکی ، از نگاه +18

آنچه در داستان بزبز قندي بيشتر از همه به چشم ميخورد و شک برانگيز است
رفت آمد مادر بچه هاست به گونه اي که هيچ وقت در خانه نيست
و گرگ نابکار از همين خلاء استفاده ميکرد.
طي تحقيقات صورت گرفته کاشف بعمل آمده مراودات مشکوکي ديده شده که بز بز قندي
به بهانه تهيه علف تازه از خانه خارج ميشود
اما به محض اينکه دو سه تا کوچه از خانه دور ميشود، تغيير ماهيت ميدهد و به سرعت
گوشي خود را که به يکي از خطوط اعتباري ايرانسل تجهيز شده در مي آورد
و به بي اِفش زنگ ميزند ظرف ؟
دقيقه گوسفند فشني با يک عدد پژو پارس اسپرت به سراغش مي آيد و با هم ميروند صفا !
پدر که سه شيفته کار ميکند. مادر هم که ميرود صفا بچه ها هم تنها در خانه ميمانند
کمترين خطري که تهديدشان ميکند گرگ پشت در است و
بيشترين خطر شبکه هاي ماهواره ايي که از تلويزيون خانه پخش ميشود
و آنها بدون نظارت مادر ميبينند ..... اينگونه ميشود که بچه شنگول از آب درمي آيد !
شنگول چرا شنگول است؟ مگر اين روزها بدون آب شنگولي ميتوان شنگول بود ؟
شنگول را بايد در ابتدا حد زد بعد به راه راست هدايت کرد
و بعد بدنبال ساقي محل رفت و آنرا نيز با چند ضربه شلاق به راه راست هدايت کرد
تا ديگر به طفل هاي معصوم آب شنگولي نفروشد.
منگول هم که بينوا مونگول است و هپلي .
اما حبه انگور که به غايت چند صندوق انگور است اهل طرب است و زيد بازي . آخرين باري که گرگ به خانه بزبز قندي نفوذ کرد با نازک کردن صدا ، خودش را جاي جي اف حبه انگور جا زده بود و وارد خانه شد
خلاصه نرمال ترين شخصيت داستان همان گرگ است که هدفي منطقي را در کل داستان دنبال ميکند و گرنه کليه شخصيت هاي داستان به نوعي دچار انحرافات اساسي مي باشند.

در همین نزدیکی 10 : سارا

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا …

دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟!

فردا مادرت رو میاری مدرسه، می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!

دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد، بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم… مادرم مریضه… اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن.

اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد.

اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه.

اونوقت…

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره

که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم.

اونوقت قول می دم مشقامو …

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا …

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد.

در همین نزدیکی 9 خیابان تهران در سئول یا سئول در تهران !

این تابلوی خیابان تهران در سئول است.


پیش از انقلاب به دنبال مسافرت شهردار وقت تهران به سئول در سال ۱۳۵۴ درجهت همکاری بین دو کشور سنگ بنای دو خیابان بزرگ در پایتخت دو کشور گذاشته شد. خیابانی در تهران با نام سئول و خیابانی در سئول با نام تهران ،در این قرار داد شهردار سئول آروز می کند این تفاهم باعث گردد تا سئول نیز به مانند تهران شهر پیشرفته ای گردد و این درست در زمانی بوده است که وضعیت اقتصادی مردم کره نابسامان بوده است.نکته جالب آن است که خیابان تهران "تنها" اسم خارجی در میان خیابان های سئول است .حال با گذشت ۳۳ سال خیابان تهران مبدل به اصلی ترین، زیباترین و گرانقیمت ترین خیابان سئول شده است، وجود دفاتر،صدها شرکت عظیم تجاری ـ صنعتی و دفاتر شرکت های بزرگ بین اللملی از قبیل یاهو و برجهای بلند این خیابان که یک سرمایه گذاری بیش از ۱۰۰میلیارد دلاری را به خود جذب کرده است در این خیابان قرار دارد و این در حالی است که خیابان سئول در تهران تنها اتوبانی به خود دیده است.اینک این دو خیابان جلوه معنی داری به داستان توسعه یافتگی این دو شهر و کشور بخشیده است. معنایی که برای ما ایرانیان بسیار درد آور و قابل تامل است . و جالب آنکه رویای کره ای ها برای تبدیل به ایران توسعه یافته با گذشت سی و چند سال برعکس شده است و تبدیل به رویای ایرانیان برای رسیدن به کره شده است...!!!

کوروش کبیـــر !

زمانی کزروس به کورش کبیـــر گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود
بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی.

کوروش کبیـــر : اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟

گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.

سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید. مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند.

وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.

کوروش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست. اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.

بسته آموزشی Matlab




این بسته آموزشی Matlab شامل تعدادی از آموزش هایی که بروی وب موجود که تقریبا بهترین ها شو جمع آوری کردم و شما دوستان عزیز می تونید به صورت مستقیم دانلود کنید.
دانلود در ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

اين، افسانه يا داستان نيست

در زمان هاي قديم يک دختر از روي اسب مي افتد و باسنش (لگنش) از جايش درمي‌رود.
پدر دختر هر حکيمي را به نزد دخترش مي‌برد، دختر اجازه نمي‌دهد کسي دست به
باسنش بزند, هر چه به دختر ميگويند حکيم بخاطر شغل و طبابتي که ميکنند محرم
بيمارانشان هستند اما دختر زير بار نمي رود و نمي‌گذارد کسي دست به باسنش بزند.
به ناچار دختر هر روز ضعيف تر وناتوان‌تر ميشود.
تا اينکه يک حکيم باهوش و حاذق سفارش ميکند که به يک شرط من حاضرم بدون دست
زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...
پدر دختر باخوشحالي زياد قبول ميکند و به طبيب يا همان حکيم ميگويد شرط شما
چيست؟ حکيم ميگويد براي اين کار من احتياج به يک گاو چاق و فربه دارم, شرط من اين
هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟
پدر دختر با جان و دل قبول ميکند و با کمک دوستان و آشنايانش چاقترين گاو آن منطقه را
به قيمت گراني مي‌خرد و گاو را به خانه حکيم مي‌برد, حکيم به پدر دختر ميگويد دو روز
ديگر دخترتان را براي مداوا به خانه ام بياوريد.
پدر دختر با خوشحالي براي رسيدن به روز موعود دقيقه شماري ميکند...
از آنطرف حکيم به شاگردانش دستور ميدهد که تا دوروز هيچ آب و علفي را به گاو ندهند.
شاگردان همه تعجب ميکنند و ميگويند گاو به اين چاقي ظرف دو روز از تشنگي و گرسنگي خواهد مرد.
حکيم تاکيد ميکند نبايد حتي يک قطره آب به گاو داده شود.
دو روز ميگذرد گاو از شدت تشنگي و گرسنگي بسيار لاغر و نحيف ميشود..
خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکيم مي آورد, حکيم به پدر دختر دستور ميدهد دخترش را بر روي گاو سوار کند. همه متعجب ميشوند، چاره اي نمي‌بينند بايد حرف حکيم را اطاعت کنند.. بنابراين دختر را بر روي گاو سوار ميکنند.
حکيم سپس دستور ميدهد که پاهاي دختر را از زير شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.
همه دستورات مو به مو اجرا ميشود، حال حکيم به شاگردانش دستور ميدهد براي گاو کاه و علف بياورند..
گاو با حرص و ولع شروع مي‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر ميشود، حکيم به شاگردانش دستور ميدهد که براي گاو آب بياورند..
شاگردان براي گاو آب ميريزند، گاو هر لحظه متورم و متورم ميشود و پاهاي دختر هر لحظه
تنگ و کشيده تر ميشود, دختر از درد جيغ ميکشد..
حکيم کمي نمک به آب اضاف ميکند, گاو با عطش بسيار آب مي‌نوشد, حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صداي ترق جا افتادن باسن دختر شنيده ميشود..
جمعيت فرياد شادي سر مي‌دهند, دختر از درد غش ميکند و بيهوش ميشود.
حکيم دستور ميدهد پاهاي دختر را باز کنند و او را بر روي تخت بخوابانند.
يک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواري ميشود و گاو بزرگ متعلق به حکيم ميشود.
اين، افسانه يا داستان نيست,
آن حکيم، ابوعلي سينا بوده است...