پادشاه و لباس گرم
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد
هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد
از او پرسید : آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در
کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را
تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد.
هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد
از او پرسید : آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در
کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را
تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 13:23 توسط [ Mehdi Nosrati - MeNo ]
|
بر روی قبر شخصی نوشته بود : کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دھم ، وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است و من باید کشورم را تغییر بدم ، بعدھا کشورم را ھم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شھرم را تغییر دھم، در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم اینک که در آستانه مرگ ھستم می فھمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را ھم تغییر دھم.""اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را ھم تغییر دھم""