در همین نزدیکی 25 : نخند !

به سرآستین پاره کارگری که دیوارت را میچیند و به تو میگوید،ارباب. نخند !
به پسرکی که آدامس میفروشد و تو هرگز نمیخری . نخند !به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه کوتاه معطلت کند .نخند !
به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه پیراهنش جمع شده . نخند !
…به دستان پدرت،
به جاروکردن مادرت،
به همسایه ای که هرصبح نان سنگک میگیرد،
به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جار میزند،
به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،
به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،
به زنی که با کیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه و سبزی،
به هول شدن همکلاسیات پای تخته،
به مردی که دربانک ازتو میخواهد برایش برگه ای پر کنی،
نخند،
نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نا بجای آدمها بخندی!!
که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند !!!
آدم هایی که هرکدام برای خود و خانواده ای همه چیز و همه کسند !
آدم هایی که به خاطر روزیشان تقلا میکنند،
بارمی برند،
بیخوابی میکشند،
کهنه میپوشند،
جار میزنند
سرما و گرما میکشند،
وگاهی خجالت هم میکشند،…
…خیلی ساده
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۱ ساعت 19:10 توسط [ Mehdi Nosrati - MeNo ]
|
بر روی قبر شخصی نوشته بود : کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دھم ، وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است و من باید کشورم را تغییر بدم ، بعدھا کشورم را ھم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شھرم را تغییر دھم، در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم اینک که در آستانه مرگ ھستم می فھمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را ھم تغییر دھم.""اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را ھم تغییر دھم""