پروژه درس محاسبات عددی : به زبان متلب


امروزه رايانهها  در انجام محاسبات و بررسي نتايج بدست آمده از آنها جايگاه ويژهاي پيدا کرده اند. در فيزيک، هرجا که حل مسائل به صورت  تحليلي ممکن نباشد، شايد بتوان با به کارگيري روشهاي عددي1 مسأله را حل کرد.
با اين حال، نتايج به دست آمده از روشهاي عددي به دلايلي که گفته خواهد شد، هميشه با خطا2 همراه است. دانستن ميزان اين خطا و کمينه کردن آن، در بهينه کردن نتايج محاسبه و ارزيابي آنها بسيار مهم است؛ به طوري که در کنار هر روش عددي پيشنهاد شده براي حل يک مسأله، بايد دقت آن روش نيز ارزيابي شود. گاهي براي حل عددي يک مسألهي ويژه دو يا چند روش وجود دارد. در اين ميان ممکن است يکي از روشها خطاي کمتري از روشهاي ديگر داشته باشد، اما ديرتر به نتيجه برسد، يا روشي سريع تر عمل کند اما خطاي بيشتري داشته باشد. در مواردي هم ممکن است به روشي دست يافت که نسبت به ديگر روشها، هم سريعتر عمل کند و هم خطاي کمتري داشته باشد. بنابراين هنگام حل مسأله بايد هر دو مورد دقت و سرعت را در نظر گرفت. در برخي روشها دقت و سرعت محاسبه، ارتباط تنگاتنگي دارند. ما هميشه به دنبال روشي هستيم که محاسبه را با دقتي که مورد نظر ماست، در کمترين زمان ممکن انجام دهد.

دانلود در .....

ادامه نوشته

جالب ترین خطای دیدی که تابحال دیدم

با اینکه به خطای دید اعتقاد دارم ولی پذیرش اینکه در شکل روبرو دو مربع A,B همرنگ هستند .برایم مشکل بود اما چنین اس و تا چک نکردم باورم نشد حتی به گفته وبلاگی که این مطلب رو خوندم قانع نشدم
تصویر از وبلاگ آقای محمدی گرفته شده.
برای خاطرجمع شدن به نظرات وبلاگ آقای محمدی یا این صفحـــه مراجعه فرمایید.

منبع :به این صفحه بروید!

بانرم افزار فوتوشاپ می توانید تست کنید . کد رنگ خونه های مورد نظر بدست آورید و به چشمان خود اعتماد نکنید.

یا به لینک زیر بروید.

http://www.gozir.com/logman/wp-content/uploads/2007/05/illusion.html

در همین نزدیکی 33:  آذربایجان تک قالیب

 tabriz  tabriz  tabriz


دارند مرا از زمین می کشند بیرون
ز آغوش ِ تو
چیزی بگو
ببین
جز من تویی که مانده ای
بگو
جای تو، من مُرده ام ..
دستم را بگیر
قرارگذاشته بودم
حالا که خانه دارد می ریزد
در آغوش ِ تو فرو بریزم

 از چه لرزیدی آذرآبادگان من... ؟
هموطنان آذری ، تمام ایران در سوگ تو بنشسته است ..بنگر اطرافت را ، ترک، فارس ، لر ، بلوچ و ... در ماتمت شریک اند.کاش می شد مرهمی بر دلت گذاشت...تسلیت به همه دوستان آذریم تسلیت به تمام مردم آزاده ایران تسلیت آذربایجان.

از تمامی مردمان سرزمین پارس، ایران عزیز تقاضا داریم امروز و فردا با مراجعه به پایگاه های انتقال خون در سرتاسر کشور نسبت به انجام وظیفه ی انسانی و ایرانی خود ، کمال هموطن دوستی را به همگان اثبات نمایند.همچنین می توانید کمک های نقدی را به بانک های مربوطه اهدا نموده، هلال احمر آماده دریافت كمك های مردمی جهت زلزله زدگان آذربایجان شرقی می‌باشد.

آذربایجان تک قالیب

یاشاسین آذریایجان


علی را کشتن خشک مذهبها ...

تمام روز ها روزه ....
نماز شب دعا ؛ شبها ....
همیشه دست بر تسبیح ،
همیشه ذکر بر لبها ....
و آخر با وضو کشتند ، علی را خشک مذهبها ... !!!

التماس دعا ...

در همین نزدیکی 32: فقر یعنی چه!؟

فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین رو ندونی؛

فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه و تو مهمونی لباس باز نپوشه،بجاش خودت دائم چشات تو سرو سینه و پاهای زنای دیگه باشه یا وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛

فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و هنوز ونیز و برج ایفل رو ندیده باشی؛

فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛

فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم؛

ادامه در ...
ادامه نوشته

در همین نزدیکی 31 : زود قضاوت نکنیم!!!

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!

در همین نزدیکی 30 : بهترین معلم !!!

بعد از خوردن غذا بیل گیتس 5 دلار به عنوان انعام به پیش خدمت دادپیشخدمت ناراحت شد
بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد : چه اتفاقی افتاده؟
پیشخدمت : من متعجب شدم بخاطر اینکه در میز کناری دختر شما 50 دلار به من انعام داد
درحالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین انسان روی زمین هستید فقط 5دلار انعام می دهید !

گیتس خندید و جواب داد :

او دختر پولدار ترین مرد روی زمینه و من پسر یک نجار ساده ام

(هیچ وقت گذشته ات را فراموش نکن . او بهترین معلم توست)

در همین نزدیکی 29 : چه رسم جالبی است !!!

چه رسم جالبی است !!!
محبتت را میگذارند پای احتیاجت …
صداقتت را میگذارند پای سادگیت …
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت …
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت …
و وفاداریت را پای بی کسیت …
و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بی‌کس و محتاج !!!
آدمها آنقدر زود عوض می شوند …
آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی
و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است …
زیاد خوب نباش …
زیاد دم دست هم نباش …
حکایت ما آدم ها …
حکایت کفشاییه که …
اگه جفت نباشند …
هر کدومشون …
هر چقدر شیک باشند …
هر چقدر هم نو باشند ...
تا همیشه …
لنگه به لنگه اند …
کاش …
خدا وقتی آدم ها رو می آفرید …
جفت هر کس رو باهاش می آفرید …
تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …
به اجبار ، خودشون رو جفت نشون نمی دادند …


زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی …
آدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند …
زیاد که باشی ، زیادی می شوی …

در همین نزدیکی 28 : آدم های ساده را دوست دارم ...

آدمهاي ساده را دوست دارم.
همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارند. همان ها که براي همه لبخند دارند.همان ها که هميشه هستند،براي همه هستند. آدمهاي ساده را
بايد مثل يک تابلوي نقاشي
ساعتها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است بسکه قلب پر دردشان طاقت" نامردمی ها "را ندارد..
بسکه هر کسي از راه مي رسد ..زمينشان ميزند يا درس ساده نبودن بهشان مي دهد.
آدم هاي ساده را دوست دارم، بوی ناب "آدم" می دهند...
همان آدم های ساده که ساده هم عاشق می شوند..ساده صبوری می کنند..ساده عشق می ورزند...ساده می مانند..اما سخت دل می کنند
آن وقت که دل می کنند.....، جان می دهند....بوی ناب "آدم بودن " را میدهند

والله تويي بهشت موعود بيا

اي وارث تاج و تخت محمود بيا

مرآت صفات پاك معبود بيا

خلق آرزوي بهشت موعود كنند

والله تويي بهشت موعود بيا

سروده قاسم رسا


پادشاه و همسرانش

روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت . او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار ميکرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر مي آراست و به او از بهترينها هديه ميکرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست ميداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي ميکرد. اما هميشه ميترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه ميشد، فقط به او اعتماد ميکرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک ميکرد. همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست ميداشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع ميشد .
روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود ميگفت "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام."
بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "به هيچ وجه!" و در حالي که چيز ديگري ميگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد. بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت "من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من مي آيي؟ او گفت "متأ سفم ، در اين مورد نميتوانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم". جواب او همچون گلوله هایي از آتش پادشاه را ويران کرد. ناگهان صدايي او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نميکند به کجا روي، با تو مي آيم." پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه ميکردم .

نتیجه کلی از داستان:
در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها ميگذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نميکند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين کاري که ميتوانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشي از آن غفلت مينماييم. در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان است .
همين حالا احيائش کنيد، بهبود سازيد و مراقبتش كنيد
از داستانهای کوتاه

اگر کوسه ها آدم بودند (برتولت برشت)

دختر كوچولوی صاحبخانه از آقاي ”Key ” پرسيد:

اگر كوسه ها آدم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
آقای "key "گفت : البته ! اگر كوسه ها آدم بودند
توی دريا براي ماهيها جعبه های محكمي ميساختند
همه جور خوراكي توی آن ميگذاشتند
مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند
برای آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد
گاهگاه مهماني های بزرگ بر پا ميكردند
چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !
برای ماهی ها مدرسه ميساختند
وبه آنها ياد ميدادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلي ماهيها اخلاق بود
به آنها مي قبولاندند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند
به ماهی كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند!!!
آينده يی كه فقط از راه اطاعت به دست ميآييد!
اگر كوسه ها آدم بودند
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت
از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند
ته دريا نمايشنامه به روی صحنه ميآوردند كه در آن ماهي كوچولو های قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند
همراه نمايش، آهنگهاي محسور كننده يی هم مينواختند كه بي اختيار
ماهيهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند
در آنجا بي ترديد مذهبی هم وجود داشت
كه به ماهيها می آموخت
“زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود”

در همین نزدیکی 27 : خدایم کجاست!

درمکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده و تمام درستهایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود

درمکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند

در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه ان دوره گرد خود خدا بود

درمکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و درهمان نماز ساده خویش تصور خدارا در کمک به مردم جستجوکنم

آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست

حسین پناهی

در همین نزدیکی 26 : نسل ما ..


حوصله ندارم اما همه ی قصه رو میگم

همه ی قصه رو حتی اونجایی که دوست ندارم
بزار صحبت کنیم این بار جای این که بنویسیم
راجع به دو جین سوالو یه سری عقده ی بدخیم
می دونم که دیگه مردم مرگ من موقتی نیست
این جواز دفن و کفن یه صدای لعنتی نیست
توی این بحبوحه ی شک وسط این همه بحران
خودمو گوشه ی آسفالت جا گذاشتم تو اتوبان
ژست بی خوابی و منگی واسه من نگیر دوباره
کسی که جلوت نشسته عصبی و لت پاره
من دیگه اصلا نمیخوام تیغو رو رگم بسرم
پایتخت دود و گوگرد قهرمان قصه ی مرگ

اگه عاشقت نبودم پا نمی داد این ترانه ...

ادامه در ...

ادامه نوشته